نظر بدهيد
مال اگر از بن یمین مایل به غیری شد چه شد گفته ام با دل که از بهر منال ای دل منال
دریا به خیال خویش موجی دارد خس پندارد که این کشاکش با اوست
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
گردش روزگار ادب کندی هر که را ام و اب ادب نکند
خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
ادامه مطلب...
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ دوشنبه 14 آذر1390, بازدید : مرتبه
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ دوشنبه 14 آذر1390, بازدید : مرتبه
نظر بدهيد
گرت خوی من آمد ناسزاوار تو خوی نیک خویش از دست مگذار
شنیدم که در روز امید وبیم بدان را به نیکان ببخشد کریم
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
دعایی گر نمی گویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخ است، شیرین است ازآن لب هرچه فرمایی
هرچه از دونان به منت خواستی در تن افزودی و از تن کاستی
ادامه مطلب...
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ یکشنبه 13 آذر1390, بازدید : مرتبه
نظر بدهيد
داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت.
وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود.
اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.
از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟
مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد!
امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم.
وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه شما هم چيز زيادی از او نخواسته ايد
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ شنبه 12 آذر1390, بازدید : مرتبه
نظر بدهيد
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد
ادامه مطلب...
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ شنبه 12 آذر1390, بازدید : مرتبه
نظر بدهيد
مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه
روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي
تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ شنبه 12 آذر1390, بازدید : مرتبه
نظر بدهيد
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندنی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
ادامه مطلب...
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ شنبه 12 آذر1390, بازدید : مرتبه
نظر بدهيد
بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:» این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است!
ادامه مطلب...
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ جمعه 11 آذر1390, بازدید : مرتبه
نظر بدهيد
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
ادامه مطلب...
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ جمعه 11 آذر1390, بازدید : مرتبه
نوشته شده توسط معین سیف, در تاريخ جمعه 11 آذر1390, بازدید : مرتبه